![]()
آورده اند که روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی . ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام . مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده بودند فریاد زنان به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت :" یا شیخ ! نباید انگشتمان را در سوراخی فرو بریم؟" شیخ فریاد کنان گفت:"نه! حیف نان ! آن یک داستان دیگر است." راننده قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند و جامه هایشان را آتش زده اند فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده پس گاز دادی و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه سرنشینان جان به جان آفرین دادندی و مردندی . شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان کردی و گفت: " قاعدتن نباید چنین می شدی! " سپس رو به یکی از مریدان کرد و گفت :" تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟" که مرید گفت :" یا شیخنا آخر حالا سر ظهر است ! گفتم شاید همین طور ما را ببینند و نیازی به این کار نباشد!" فنی | مهندسی | صنعتی | آموزشی | برق آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
|||||
![]() |